هنگام رفتنت...
وقتى قدم اول را بر مى داشتى
صداى تپش قلبم كر كننده بود
طفلك داشت نفس هاى آخرش را ميكشيد
خودش را به ديوار دلم مي كوبيد
براى يافتن راه فرارى
حيف...،حيف و افسوس كه تو صداى قلبم را نشنيدى
قدم بعدى را كه برداشتى
ناله ام در آمد، نمى توانستم
درد داشت ،
نبودنت سمى بود كه
كم كم به بدنم تزريق ميشد
زجر مى داد و ميكشت...
ناله ام از هق هق هاى شبانه ام هم
دردناك تر بود ...
قدم هاى بعديت...نبودنت بود كه بر سرم
آوار مى شد، تازه هوشيار شده بودم
داد مى زدم،جيغ،فرياد: نرو...،بمون
دلم رفتنت را طاقت نياورد
ديگر به ديوار سينه ام نمى كوبيد
ديگر راه فرار برايش مفهومى نداشت
خفه شدنم را حس كردم
طفلكى دلم، خفه شده بود
زهرِ تلخِ رفتنت كار خودش را كرده بود...
طفلكى دلم كه هروز مى ميرد
عجب زهرى كشنده بود نبودنت
طفلكى دلم...طفلكى....
برچسب:
نویسنده: یوسف کریمی